با تو ولی...تنها

می خوام بگم قصه ی شیرین و فرهاد و من

که چه جوری شدن عاشق و دلدار هم

همه فکر می کنیم عاشقیم ،ای وای من

ولی کور خوندیم، دنیای من

روزی روزگاری فرهاد من

عاشق شیرین شد،ای وای من

دست بر قضا،شیرین من

جای اسیر شد،ای وای من

از عشق بی خبر شیرین من

وای وای وای فرهاد من

وای وای وای شیرین من

شیرین تو قصر پادشاه

فرهاد اسیر یک نگاه

شیرین تو دست پادشاه

فرهاد.....حالا دیگه فرهاد

واسه ی شیرین من

راهی نداره جز،کندن کوه غم

حالا دیگه پیشش و همراه من

اخه شیرین و می خواد،فرهاد من

روزی روزگاری،از کوه غم

پیر مخوفی گفت، به فرهاد من

شیرین تو مرده،ای وای من

از حسادتش بود اون پیرزن

حالا دیگه تیشه ی ،فرهاد من

شده دیگه قاتل، دنیای من

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط رکسانام نظرات () |


Design By : Night Skin